هاژ به سكون زاى فارسى هر چيز زبون و زشت و بد باشد و شخصى را نيز گويند كه از حيرت بر يك جاى فرومانده و خاموش و واله شده باشد و به معنى سرگشته و حقير و محقر هم آمده است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص945) 
- متحير و حقير باشد. شمس فخرى (1)برهان گويد نام جايى نيز هست (خوز، هوز و جمع آن اهواز، نام قوم ساكن خوزستان. (حاشيۀ برهان). (2)بيت از يوسف و زليخاى منسوب به فردوسى است. (3)هماورد. كفو. (عربى) (برهان). (4)يعنى: نزارى. گويد: شعر فلك گرچه بيش از قياس است و وهم بر همت او حقيرست و هاژ و در تحفه بمعنى متحير در سخن و فرمانده و خاموش آمده [1]. ابو شكور گويد: شعر همه دعوى كنى و خايى ژاژ در همه كارها حقيرى و هاژ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1523) 
(صفت) بد. زشت. ¦¦حيران. سرگشته. متحير. واله و درمانده. بر يك جاى فرومانده. بىحركت. ¦¦خاموش. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3153) 
[صفت][فارسی]بانك و فرياد و شور و هراى و غوغا.و مغموم و غمناك و ملول و پشيمان و نادم و حيران و سرگشته و فروماندۀ از سرگشتگى و خاموش و واله.و نادان و حقير و محقر و پست و زبون و دون و فرومايه.و بد و زشت.و خاموش از عشق. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج5 , ص3903) 
حيران و فرومانده بود. لبيبى گفته است: ايا ز بيم زبانم نژند گشته و هاژ#كجا شد آن همه دعوى و لاف و آن همه ژاژ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص112) 